السلام علیک یا ابا صالح المهدی
لهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ
اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ
یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
خدایا بلاء عظیم گشته و درون آشکار شد و پرده از کارها برداشته شد و امید قطع شدو زمین تنگ شد و از ریزش رحمت آسمان جلوگیرى شد و تویى یاور و شکوه بسوى تو است و اعتماد و تکیه ما چه در سختى و چه در آسانى بر تو است خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد
آن زمامدارانى که پیرویشان را بر ما واجب کردى و بدین سبب مقام و منزلتشان را به ما شناساندى به حق ایشان به ما گشایشى ده فورى و نزدیک مانند چشم بر هم زدن یا نزدیکتر اى محمد اى على اى على اى محمد
مرا کفایت کنید الزمان فریاد، فریاد، فریاد، دریاب مرا دریاب مرا دریاب مرا همین ساعت همین ساعت هم اکنون زود زود زود اى خدا اى مهربانترین مهربانان به حق محمد و آل پاکیزه اش
عزاداری و زنجیرزنی 8 محرم 95- نادر جوادی -مسجد جامع ایردموسی
  12:03 ق.ظ  سه شنبه 20 مهر 1395  جابر وسیله ایردموسی
ماجرای نبش قبر حضرت رقیّه(س) در سال 1242

◆  ملا محمدهاشم خراسانی (ره) حکایت  نبش قبر حضرت_رقیه سلام الله علیها توسط ایشان به منظور ترمیم قبر و رفع آب‌گرفتگی مضجع شریف حضرت رقیه (س) در سال ۱۲۸۰ هجری،را نقل میکند :

 جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقی كه نَسَبش به سیّد مرتضی علم‌الهدی منتهی می‌شد بعد از نبش قبر حضرت رقیه (س)، مدام از شدت گریه و غصه غش می‌کرد. چون به هوش می‌آمد، قضیه کبودی را برای مردم تعریف می‌کرد

می گفت بدن مطهّر ایشان در پارچه سیاهی (چادر  یا لباس سیاه) پیچیده و کفن شده بود. بخشی از صورت منّور ایشان را دیدم که هنوز از آثار سیلی، کبود و مجروح بود. سپس به همراه شیون ایشان، صدای ضجه و زاری از مردم بر می‌خواست.

 اما حکایت :
قبر دچار آب گرفتگی شده بود و علما شیعه درخواست تعمیر قبر مطهر را داشتند.
والی به علماء و صلحاء شام از شیعه و سنّی امر كرد كه غسل كنند و لباس‌های پاكیزه بپوشند، به دست هر كس قفل ورودی حرم مطهّر باز شد، همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند، پیکر را بیرون آورد تا قبر را تعمیر كنند. 

صلحاء و بزرگان از شیعه و سنّی در كمال آداب غسل كردند و لباس پاكیزه پوشیدند، قفل به دست هیچ كس باز نشد مگر به دست خود مرحوم سیّد، و چون میان حرم آمدند كلنگ هیچ كدام بر زمین اثر نكرد، مگر به دست سیّد ابراهیم.

حرم را قُرق كردند و لحد را شكافتند. دیدند بدن نازنین حضرت رقیه سلام‌الله علیها، میان لحد و كفن صحیح و سالم است اما آب زیادی میان لحد جمع شده است.

سیّدابراهیم در قبر رفت، همین كه خشت بالای سر را برداشت دیدند 
سیّد افتاد. زیر بغلش را گرفتند، 
هی می‌گفت: «ای وای بر من.. وای بر من.. 
به ما گفته بودند یزید لعنةالله علیه، زن غسّاله و كفن فرستاده 
ولی اکنون فهمیدم دروغ بوده، چون دختر با پیراهن خودش دفن شده. من بدن را منتقل نمی‌كنم، می‌ترسم بدن را منتقل كنم  و دیگر به عنوان "رقیّه بنت الحسین" شناخته نشود و من نتوانم جواب بدهم.

سیّد بدن شریف را از میان لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود نهاد و سه روز بدین گونه بالای زانو خود نگه داشت و گریه می‌كرد تا اینكه قبر را تعمیر كردند.

وقت نماز كه می شد سیّد بدن حضرت را بالای جایی پاكیزه می‌گذاشت. پس از فراغ از نماز برمی‌داشت و بر زانو می‌نهاد، تا اینكه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند، سید بدن را دفن كرد. 
و از معجزه آن حضرت این كه سیّد در این سه روز احتیاج به غذا و آب و تجدید وضو پیدا نكرد و چون خواست بدن را دفن كند دعا كرد كه خداوند پسری به او عطا فرماید. 
دعای سیّد به اجابت رسید و در سن پیری خداوند پسری به او لطف فرمود که نام او را "سیّد مصطفی" گذاشت.
آنگاه والی واقعه را به سلطان عبدالحمید عثمانی نوشت؛ او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف حضرت رقیّه و امّ كلثوم و سكینه را به سید ابراهیم واگذار کرد.

این قضیه در سال 1242 هجری شمسی رخ داده و در کتاب «معالی» هم این قضیّه مجملاً نقل شده و در آخر اضافه کرده است: 
«فَنزلَ فی قبرها و وَضع علیها ثوباً لفَّها فیه و أخْرجها، فإذا هی بنتٌ صغیرةٌ دُونَ البُلوغِ و كانَ متْنُها مجروحةً مِنْ كثرةِ الضَّرب» 
« آن سیّد جلیل وارد قبر شد و پارچه ای بر او پیچید و او را خارج نمود، دختر كوچكی بود كه هنوز به سن بلوغ نرسیده، و پشت شریفش از زیادی ضربات مجروح بود.»

پس از درگذشت سیّد ابراهیم، تولیت آن مشاهد مشرفه به پسرش سیّد مصطفی و بعد از او به فرزندش سیّد عبّاس رسید.فرزندان سیّد ابراهیم دمشقی معروف و مشهور به "مستجاب الدعوه هستند

این موضوع پیش از این به صورت روضه‌خوانی از سوی حجت‌الاسلام سید حسین مؤمنی و حجت‌الاسلام سید عبدالله فاطمی‌نیا، در حرم مطهر امام رضا(ع) خوانده شده و مورد تأیید علما نیز قرار گرفته است.

  08:45 ب.ظ  سه شنبه 26 آبان 1394  جابر وسیله ایردموسی
چشم شیعیان شما

روزی حضرت علی علیه السلام
توی کوفه شیطان رو دیدند که تیرهایی به همراه دارد
که از نوک یه دونه از تیرها زهر می‌چکید
به شیطان فرمودند: ای ملعون چرا این تیرت با بقیه فرق دارد
شیطان گفت: این تیرو فقط برای نشانه گیری
"چشم شیعیان شما"
استفاده می‌کنم
امام علی علیه السلام (گرچه می‌دانستند اما) پرسیدند: برای چه منظوری؟!!
آن ملعون گفت: با نگاه لذت بخش به دختران جوان و نامحرم چشمشان کور می‌شود
و
وقتی چشمشان کور شد دلشان هم کور و کر می‌شود
پس هرچه در باره خدا و دین بگویید به گوششان فرو نمی‌رود
حضرت آهی کشیدند و گفتند: پس به همین دلیل است هرچه درباره دین به مردم (چشم چران) می‌گویی به خرجشان نمی‌رود

  01:48 ب.ظ  سه شنبه 27 مرداد 1394  جابر وسیله ایردموسی
بذار آزاد باشه

گفت: احمد! چرا خانومت رو اینقدر اذیت می كنی؟بذار آزاد باشه.

بابا مثلا زنته.....خب با این چادر و حجاب معذوره. بذار خوش بگذرونه ، مثل همسر من!!

احمد، نگاهی به رفیقش كرد و گفت: "مسعود!خانوم من، پلاك قرمز منه،اما خانوم تو پلاك سفید تو...."

اتومبیل های اداری همه شون پلاك قرمز دارن و همه وقتی می بینن ، می فهمن كه این اتومبیل فقط و فقط مخصوص یه كاره و مخصوص

 اداره ست.برای استفاده عموم مردم نیست.خانوم من،با حجابش،با عفافش به بقیه می فهمونه كه مال همه نیست فقط و فقط متعلق به

 شوهرشه و لاغیر...

  01:35 ب.ظ  سه شنبه 27 مرداد 1394  جابر وسیله ایردموسی
داستان مسلمان شدن و شیعه شدن مردم چین

در دهه های اول سال هجری قمری،مقارن با زمان زندگی امام حسن (ع) ، حاکمی در یکی استان های چین حکومت می کرد که دیکتاتور عجیبی بود پسر صدر اعظم عاشق دختر حاکم بود که هر چه وزیر برای خواستگاری پسرش به شاه اصرار می کرد می گفت من می خواهم دخترم را به یکی از شاهزادگان دنیا بدهم که بعد از من سلطنتم باقی بماند چون غیر از این دختر وارثی ندارم

آن پسر و دختر به حکم مصاحبت و مجالست پنهائی ،رابطه ای نامشروع برقرار می کنند ، پس از چندی زمانی این خبر به گوش حاکم می رسد در حالی که حاکم مست بود ، حاکم در آن حال حکم می دهد که هر دو آنها را گردن بزنند و می گوید اگر کسی از این حکم سرپیچی کند او نیز کشته خواهد شد ، حکم اجرا می شود و هر دو آنها کشته می شوند ، اما پس از ساعتی که حاکم از حالت مستی خارج می شود



ادامه مطلب
  05:34 ب.ظ  پنجشنبه 1 مرداد 1394  جابر وسیله ایردموسی
چند دقیقه به یاد مرگ

سلمان هنگامی که یقین کرد که هنگام 
مرگش فرا رسیده فرمود: ای اصبغ! حضرت رسول خبر داد مرا که چون نزدیک مرگ من شود مرده با من سخن خواهد گفت و میخواهم که بدانم وفات من نزدیک شده است یا نه؟
سلمان به اصبغ گفت: تختی بیاور و مرا با آن به قبرستان ببر.
پس اصبغ چنین کرد و سلمان را به قبرستان مدائن برد. چون سلمان را در قبرستان بر زمین گذاشتند، گفت: روی مرا به قبله کنید پس به آواز بلند ندا کرد که: السلام علیکم ای اهل عرصه کهنه شدن و پوسیدن، سلام خدا بر شما باد. پس کسی جواب نداد پس بار دیگر ندا کرد: السلام علیکم ای گروهی که زمین را لحاف شما گردانیده اند، السلام علیکم ای گروهی که رسیدید به آنچه در دنیا عمل کرده اید و السلام علیکم ای گروهی که انتظار میکشید که اسرافیل در صور بدمد و از قبر ها بیرون بیایید، سوال میکنم از شما بحق خداوند عظیم و بحق پیغمبر کریم که البته یکی از شما مرا پاسخ بگوید، بدرستی که منم سلمان آزاد کرده رسول خدا و آن حضرت مرا خبر داده که چون نزدیک وفات من شود مرده با من سخن خواهد گفت.
چون سلمان سخن خود را تمام کرد ناگاه میّتی از قبر خود به سخن درآمد و گفت: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته، ای گروهی که بناها میسازید و فانی خواهید شد و مشغول گردیده اید به عرصه دنیا، اینک سخن تو را می شنویم و به زودی تو را جواب می گوئیم، از آنچه خواهی بپرس خدا تو را رحمت کند.
سلمان گفت: .....


  11:54 ب.ظ  شنبه 23 خرداد 1394  جابر وسیله ایردموسی
وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد

زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. 
مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است. 

وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد. منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد.

  11:18 ب.ظ  جمعه 25 اردیبهشت 1394  جابر وسیله ایردموسی
نگاه کردم دیدم به خانم ما میگه بقچه!

نگاه کردم دیدم به خانم ما میگه بقچه!

آقای کافی نقل می کردند: 
داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود،اون موقع هم که روسری سرشون نمی کردن! 
هی دقیقه ای یکبار موهاشو تکون می داد و سرشو تکون می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا می کرد. 
می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه. 
برگشت، یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که کنار دست من نشسته (خب چادر سرش بود و پوشیه هم زده بود به صورتش) 
گفت: آقا اون بقچه چیه گذاشتی کنارت؟ 
بردار یکی بشینه. 
نگاه کردم دیدم به خانم ما میگه بقچه! 
گفتم: این خانم ماست. 
گفت: پس چرا اینطوری پیچیدیش؟ 
همه خندیدند. 
گفتم: خدایا کمکمون کن نذار مضحکه اینا بشیم. 
یهو یه چیزی به ذهنم رسید. 
بلند گفتم: آقای راننده! 
زد رو ترمز. 
گفتم: این چیه بغل ماشینت؟ 
گفت: آقاجون، ماشینه! 
ماشین هم ندیدی تو، آخوند؟! 
گفتم: چرا؟! دیدم. 
ولی این چیه روش کشیدن؟ 
گفت: چادره روش کشیدن دیگه! 
گفتم: خب، چرا چادر روش کشیده؟ 
گفت: من باید تا شیراز گاز و ترمز کنم، چه می دونم! 
چادر کشیدن کسی سیخونکش نکنن ، 
انگولکش نکنن ، 
خط نندازن روشو ... 
گفتم: خب، چرا شما نمی کشی رو ماشینت؟ 
گفت: حاجی جون بشین تو رو قرآن. 
این ماشین عمومیه! 
کسی چادر روش نمی کشه! 
اون خصوصیه روش چادر کشیدن! 
"منم زدم رو شونه شوهر این زنه گفتم: این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم".

  04:31 ب.ظ  دوشنبه 21 مهر 1393  جابر وسیله ایردموسی
آقائی و بزرگواری ائمه علیهم السلام
آقائی و بزرگواری ائمه علیهم السلام

آقای قدس می گوید: روزی آقای بهجت در رابطه با بزرگواری و اغماض ائمه اطهار ـ صلوات الله علیهم ـ فرمودند:

« در نزدیکی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانه فرات و دجله آبادیی است به نام «مصیب»، که مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیر المؤمنین علیه السلام از آنجا عبور می کرد و مردی از اهل سنت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون می دانست وی به زیارت حضرت علی علیه السلام می رود او را مسخره می کرد.

حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلی ناراحت شد. چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بی تابی کرد و ناله زد که: تو می دانی این مخالف چه می کند.

آن شب آقا را در خواب دید و شکایت کرد آقا فرمود: او بر ما حقی دارد که هر چه بکند در دنیا نمی توانیم او را کیفر دهیم. شیعه می گوید عرض کردم: آری، لابد به خاطر آن جسارتهایی که او می کند بر شما حق پیدا کرده است؟! حضرت فرمودند: بله او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه می کرد، ناگهان جریان کربلا و منع آب از حضرت سید الشهدا علیه السلام به خاطرش افتاد و پیش خود گفت: عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به آنها آب می داد بعد همه را می کشت، و ناراحت شد و یک قطره اشک از چشم او ریخت، از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمی توانیم او را جزا بدهیم.

آن مرد شیعه می گوید: از خواب بیدار شدم، به محل برگشتم، سر راه آن سنی با من برخورد کرد و با تمسخر گفت: آقا را دیدی و از طرف ما پیام رساندی؟! مرد شیعه گفت: آری پیام رساندم و پیامی دارم. او خندید و گفت: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد. وقتی رسید به فرمایش امام علیه السلام که وی به آب نگاهی کرد و به یاد کربلا افتاد و ...، مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند و کمی به فکر فرو رفت و گفت: خدایا، در آن زمان هیچ کس در آنجا نبود و من این را به کسی نگفته بودم، آقا از کجا فهمید. بلافاصله گفت: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، و أن علیاً أمیرالمؤمنین ولیّ الله و وصیّ رسول الله و شیعه شد.»

علی ولی الله




  12:49 ب.ظ  جمعه 2 اسفند 1392  جابر وسیله ایردموسی
داستانی عجیب ،واقعی ،کوتاه ومستند

علامه سید محمد حسین طباطبایی صاحب تفسیر المیزان نقل کرده که : استاد ما عارف برجسته « حاج میرزا علی آقا قاضی » می گفت :
در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما مادر یکی از دخترهای افَندِی ها ( سنّی های دولت عثمانی ) فوت کرد.
این دختر در مرگ مادر بسیار ضجّه و گریه می کرد و جداً ناراحت بود و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادرش آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه ی حاضران به گریه افتادند .
هنگامی که جنازه ی مادر را در میان قبر گذاشتند دختر فریاد می زد : من از مادرم جدا نمی شوم هر چه می خواستند او را آرام کنند مفید واقع نشد دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند ممکن است جانش به خطر بیفتد سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند و دختر هم پهلوی مادر در قبر بماند ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند و فقط روی قبر را با تخته ای بپوشانند و دریچه ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید. دختر در شب اول قبر کنار مادر خوابید فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند به سر دختر چه آمده است دیدند تمام موهای سرش سفید شده است.
پرسیدند : چرا اینطور شده ای ؟
در پاسخ گفت : شب کنار جنازه ی مادرم در قبر خوابیدم ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و یک شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد آن دو فرشته مشغول سوال از عقاید مادرم شدند و او جواب می داد سوال از توحید نمودند جواب درست داد سوال از نبوت نمودند جواب درست داد که پیامبر من محمد بن عبدالله (ص) است .
تا اینکه پرسیدند : امام تو کیست ؟
آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت :« من امام او نیستم » ( آن مرد محترم امام علی (ع) بود . )
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه می کشید.
من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.
مرحوم قاضی می فرمود : چون تمام طایفه ی آن دختر در مذهب اهل تسنّن بودند تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند ( زیرا این واقعه با مذهب تشیَع تطبیق می کرد ) و خود آن دختر جلوتر از آنها به مذهب تشیّع اعتقاد پیدا کرد.۱ 

۱) معادشناسی علامه محمد حسین تهرانی ج۳ ص۱۱۰ -  داستان دوستان ج۵ ص ۲۱۷


  02:17 ق.ظ  دوشنبه 28 بهمن 1392  جابر وسیله ایردموسی